گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود، چون کوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاک!
|
گر بدين سان زيست بايد پست من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست گر بدين سان زيست بايد پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود، چون کوه يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاک! شاملو
از با تو بودن ، برایم عادتی ساختی که هرگز بی تو بودن را باور نمیکنم
+ نوشته شده توسط مونا در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت
7:18 |
باز هم آمدي تو بر سر راهم + نوشته شده توسط مونا در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت
7:49 |
زندگی قصه ی تلخی است که از آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم ای کاش .... + نوشته شده توسط مونا در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت
22:8 |
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
مولوی + نوشته شده توسط مونا در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت
22:42 |
شاپرک زير اين اتاق کبود يکی بود يکی نبود مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود اون اسير يک قفس شب و روزش بی نفس همه آرزوهاش پر کشيده بود و بس تا يه روز يه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت چشش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت زود پريد روی درخت تو قفس سرک کشيد تو چشم مرغ اسير دلتنگها رو ديد ديگه طاقت نياورد رفت توی قفس نشست تا که از حرفای مرغ دل شاپرک شکست شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم بريم اون بالاها سوار ابرا بشيم يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاری شد بارون از چشمای مرغ روی گونه اش جاری شد شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اون و ديد با خودش به عهدی بست نفس سردی کشيد ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايی نداشت توی دوستی شاپرک ذره ای کم نميذاشت تا یه روز يه باد سر ميون قفس وزيد آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسيد شاپرک يخ زد و يخ مرد و موندگار نشد چشماشو رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد مرغ عشق,شاپرک و به دست خدا سپرد نگاشو به آسمون کرد تا که دق کردش و مرد
+ نوشته شده توسط مونا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت
10:24 |
در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی وشیرینی خود می گذرد. عشق ها می میرند عاشقان رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین وچه تلخ دست نا خورده به جا می مانند.
همیشه سبز می خشگد همیشه ساده می تازد همیشه لشگر اندوه به قلب ساده می تازد من آن سبزام که رستن را تو آخر بردی از یادم چه ساده هستی خود را به باد ساده گی دادام نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت. ولی بسیار خشنودم که از خاک گلویم سوتکی سازم به دست کودکی گستاخ وبی پروا و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را بیدار سازد. زندگی مثل یک جاده تو یه دشت قشنگه، همه لذت تو از مناظراش ببر. چون ته این جاده 1 تابلو نصب شده که روش نوشته ( دور زدن ممنوع ).
+ نوشته شده توسط مونا در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت
10:7 |
+ نوشته شده توسط مونا در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت
9:19 |
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود آنچنان مهر توام در دل وجان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود ماهم این هفته نهان گشت و به چشمم سالیست حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست + نوشته شده توسط مونا در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت
16:3 |
+ نوشته شده توسط مونا در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
23:17 |
با تو از خاطره هایم گفتم
بی تو آن خاطره ها خواب شود با تو دریا شدم وموج شدم .....بی تو دریا تهی از آب شود باتو پروانه شدم بر سر گل بی تو گلها به چمن خار شود با تو مهتاب شدم در دل شب .....بی تو مهتاب دلم تار شود با تو من مثل همه می خندم بی تو اما خنده ..... رویایی شود
+ نوشته شده توسط مونا در چهارشنبه نهم اسفند 1385 و ساعت
20:13 |
Life is just absurd, some times give you something and make you feel like a fly and while you're still tasting it and feel how it can be enjoyble, it get back so soon as speed as a WIND.....S.H + نوشته شده توسط مونا در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت
22:19 |
بخشی از روح و وجودمو یه تاریکی گرفته
نمی دونم که کجایم که چرا دلم گرفته ؟ آره باز دوباره خورشید خودشو به من رسونده ولی افسوس...... نمی دونم چرا آسمون یه هو سیاه شد دوباره تنها شدم من نمی دونم چرا این ستاره ها که اصلا نوری ندارن همیشه می یان سراغم؟ تو عرش به این بزرگی نمی دونم که چرا خدا حتی یه ستاره با یه نور منفی واسه من نیافریده؟ تو میدونی.................؟ *ماه)* + نوشته شده توسط مونا در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت
8:15 |
به نام نامي عشق خدا قول نداده آسمون هميشه آبي باشه و باغ ها پوشيده از گل قول نداده زندگي هميشه به كامت باشه خدا روزهاي بي غصه و شادي هاي بدون غم وسلامت بدون درد رو هم قول نداده خدا ساحل بي طوفان ،آفتاب بي بارون و خنده هاي هميشگي رو قول نداده خدا قول نداده كه تو رنج و وسوسه واندوه رو تجربه نكني خدا جاده هاي آسون و هموار ، سفر هاي بي معطلي رو قل نداده قول نداده كوهها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن رودخونه ها گل آلود و عميق نباشن قول نداده؟ ولي خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده خدا روزي روزانه ، استراحت بعد از هر كار سخت و كمك تو كارها و جاودان رو قول داده. عجب روزي ميشه اون روز عشق . + نوشته شده توسط مونا در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت
0:2 |
با لبخند فاصله ها را كوتاه كنيد... اين جملات را بخوانيد آيا شما نيز به اين ابعاد شادي در زندگي فكر كرده بوديد؟ براي هر دقيقه كه شما ناراحت هستيد 60 ثانيه خوشحال بودن را از خود دريغ كرده ايد. يك مانع بزرگ در برابر شادي انتظار داشتن شادي بيش از حد است. شادي، توانايي لذت بردن از گذر زمان است. هيچ وسيله آرايشي ، زيباتر از لبخندي بر لب نيست. خنده فاصله بين انسانها را كوتاه تر مي كند. شادي معنا و هدف زندگي و همه آرزو و غايت زندگي بشريت است . تلاش براي شاد بودن يك نوع فعاليت است- شادي ما بستگي به تلاش خودمان دارد انسان هاي مختلف شادي را با روش هاي مختلف و در معاني مختلف جستجو مي كنند براي همين است كه فرم ها ، روش ها ، قوانين، مدلهاي زندگي افراد با يكديگر متفاوت است . به خاطر داشته باش كه شادترين انسان ها آنهايي نيستند كه بيشتر دريافت مي كنندبلكه آنهايي هستند كه بيشتر مي بخشند. تقدير شما حاصل شانس شما نيست بلكه حاصل انتخاب و تلاش شماست. اين كه قادر باشيد شادي خود را در شادي ديگران جستجو كنيد رمز شادي است. راه شادي در آسمان ها نيست،در قلب ها آن را جستجو كنيد .تمام موجودات به جز انسان ها مي دانند كه قانون اصلي حيات آن است كه از زندگي لذت برده شود.كاري را جستجو كنيد كه دوست داريد و پس از آن حتي يك روز از زندگيتان مجبور به كار كردن نخواهيد بود. هر جا كه مي رويد با تمام قلب خود برويد در اين صورت شاد خواهيد بود. -من و هيچ بشري كار را دوست نداريم اما آن چه را كه در كار است همه دوست دارند و آن فرصتي براي پيدا كردن گوهر خويش است. فرصت لذت بردن از خوشي هايت را به بعد موكول نكن. اشتباهاتت را بپذير. حداقل سالي يك بار طلوع آفتاب را تماشا كن . براي هر مناسبت كوچكي جشن بگير . شكست را به راحتي بپذير و وقتي پيروز شدي فخر فروشي نكن. عادت كن هميشه حتي زماني كه ناراحت هستي خودت را سرحال نشان دهي. وقتي با كار سختي رو به رو شدي به خودت تلقين كن كه ،شكست غير ممكن است. سعي كن زندگي همواره برايت پيام داشته باشد . كوچكترين پيشرفت ها را هم موفقيت بدان. آرام صحبت كن اما در فكر كردن سريع باش . مشكلات را،به عنوان نوعي مبارزه طلبي در نظر بگير . اعتماد به نفس داشته باش و خود را كوچك مشمار . براي داشتن يك روز خوب ،به فردا فكر نكن. هر چند وقت يكبار يك عادت ناپسندخود را ترك كن. به خاطر داشته باش كه هميشه حق انتخاب با توست . ديگران را تحسين كن و از شادي آنها لذت ببر . آرام باش و از زمان حال لذت ببر .زيرا بقيه عمرت را براي ادامه زندگي در اختيار داري.
+ نوشته شده توسط مونا در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت
0:0 |
انسان مجموعه اي از آنچه دارد نيست ، بلكه مجموعه اي است ازآنچه ندارد و مي خواهد داشته باشد.* اگر كودك همان نخستين بار كه به زمين خورد از راه رفتن دست مي كشيد ، هرگز به راه نمي افتاد گاهي آنقدر سر گرم جمع كردن آب كف اتاق هستيم كه فراموش مي كنيم شير آب را ببنديم . هميشه بدان در هر راهي كه قدم بر مي داري ، خداوند پيشاپيش تو گام بر مي دارد . آنكه پرنده نيست نبايد بر لبه پرتگاهها آشيانه بسازد. اگر دو روش براي انجام كاري وجود دارد شما روش سوم را به كار گيريد . از اينكه كفش نداشتم نگران بودم تا اينكه در خيابان مردي را ديدم كه پا نداشت. كساني كه در خانه هاي شيشه اي زندگي ميكنند نبايد سنگ اندازي كنند . اگر به روشني نمي دانيد كه چه مي خواهيد ، چگونه انتظاربدست آوردنش را داريد. داشتن تعدادي سوال بهتر از دانستن تمام جوابها است . از پنجره زندان دو نفر زنداني بيرون را مي نگريستند ، يكي گل ولاي ديد و ديگري ستارگان فروزان. آدم تنها مخلوقي است كه نمي خواهد همان باشد كه هست . چون بيد خم شو وچون بلوط ايستادگي كن. قلم و رنگ در خدمت شما است بهشت را نقاشي كنيد و بعد وارد آن شويد. مهم نيست از كجا آغاز مي كنيد مهم آن نقطه اي است كه براي خاتمه بر مي گزينيد . شما آن نيستيد كه فكر مي كنيد بلكه آنطوري كه فكر مي كنيد هستيد . در جسارت ،نبوغ ،قدرت و سحر نهفته است . بد بختي نبوغ را نمايان مي سازد و خوشبختي آن را مي پوشاند . كسانيكه همه چيز را ناشي از شانس مي دانند با زبان بي زباني مي گويند مرده باد لياقت. فرصت ها مانند ابر در گذر هستند ، فرصت هاي نيك را غنيمت شماريد . انديشه حقير ، انسان را حقير نگه مي دارد . هر كاري را كه مي تواني انجام دهي يا روياي توانستنش را داري آغاز كن . فقط ماهي مرده با جريان آب پيش مي رود. اشعه هاي خوشيد نمي سوزانند مگر آنكه بر روي نقطه اي متمركز شوند . عوض آنكه به تاريكي لعنت بفرستي يك شمع روشن كن . مراقب باشيد چيزهايي را دوست داريد به دست آوريد ، و گرنه ناچار مي شويد آنچه را كه به دست آورديد دوست بداريد .* بينوايي در اين نيست كه شخص نابينا باشد بلكه در اين است كه نتواند كوري را تحمل كند . هر وقت كسي گمان كرد احتياج به تلاش ندارد بايد آرامگاه خود را آماده كند . عده اي هميشه گله دارند كه چرا گل سرخ خار دارد ، اما من هميشه خدا را شكر مي كنم كه بوته خار گل سرخ دارد. هر روز هزاران سيب در اطراف ما به زمين مي افتد ولي آنچه وجود ندارد نگاه نيوتوني است
+ نوشته شده توسط مونا در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 و ساعت
20:52 |
چرا ؟ در کمینت در ورای سایه ات در خم پس کوچه های خانه ات که تو را در طلبم تو مرا نگاه نکردی در سکوت خلوت تنهایی ام که تو را ندا می کرد م تو مرا صدا نکردی همه را هیچ ولی تو چرا گلهای زرد نرگسم را زیر پا مچاله کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده توسط مونا در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت
14:36 |
به نام خدا برای زیستن دو قلب لازم است قلبی که دوست بدارد ، قلبی که دوستش بدارند قلبی که هدیه کند ، قلبی که بپذیرد قلبی که بگوید ،قلبی که جواب بگوید قلبی برای من ، قلبی برای انسانی که من می خواهم تا انسان را کنار خود حس کنم..... (احمد شاملو) ... آن وقت بود که سرو کلۀ روباه پیدا شد . روباه گفت :- سلام شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت:- سلام. صدا گفت:- من اینجام ، زیر درخت سیب... شهریار کوچولو گفت :- کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی! روباه گفت:- یک روباهم من. شهریار کوچولو گفت:- بیا با من بازی کن .نمی دانی چقدر دلم گرفته ... روباه گفت:- نمی توانم بات بازی کنم . هنوز اهلیم نکرده اند آخر. شهریار کوچولوآهی کشیدوگفت:- معذرت می خواهم. اما فکری کرد وپرسید:- اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت:- تو اهل اینجا نیستی .پی چی میگردی؟ شهریار کوچولو گفت:- پی آدم ها می گردم . نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت:- آدم ها تفنگ دارند وشکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ وماکیان پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. توپی مرغ می گردی؟ شهریار کوچولو گفت:- نه، پی دوست می گردم .اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت:- یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است . - ایجاد علاقه کردن؟ روباه گفت:- معلوم است . تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچۀ دیگر .نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من . من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دو تامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همۀ عالم موجود یگانه ای می شوی من واسه تو. شهریار کوچولو گفت: - کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد . روباه گفت:- بعید نیست. رو این کرۀ زمین هزار جور چیز می شود دید . شهریار کوچولو گفت:- اوه نه! آن رو کرۀ زمین نیست . روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت:- رو یک سیارۀ دیگر است؟ - آره - تو آن سیاره شکارچی هم هست؟ - نه - محشر است! مرغ وماکیان چه طور؟ - نه. روباه آه کشان گفت:- همیشه خدا یک پای بساط لنگ است! اما پی حرفش را گرفت وگفت:- زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار میکنم آدم ها مرا. همۀ مرغ ها عین همند همۀ آدم ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند .اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی .آن وقت صدای پائی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند :صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم می کشد بیرون . تازه، نگاه کن انجا گندمزار را می بینی ؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ای است . پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد . اسباب تاسف است.اما تو موهات رنگ طلا است . پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود ! گندم که طلائی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت... خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد . آن وقت گفت:- اگر دلت می خواهد منو اهلی کن! شهریار کوچولو جواب داد:- دلم که خیلی می خواهد ، اما وقت چندانی ندارم . باید بروم دوستانی پیداکنم واز کلی چیزها سر در آورم. روباه گفت:- آدم فقط از چیز هایی که اهلی میکند می تواند سر در آورد. انسان ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند.همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند .اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست... تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن! شهریار کوچولوپرسید:- راهش چیست؟ روباه جواب داد :- باید خیلی خیلی حوصله کنی . اولش یک خرده دورتر از من ، می گیری این جوری میان علف ها می نشینی . من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی، چون تقصیر همۀ سوء تفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی . فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد. روباه گفت:- کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی . اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلو تر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم . ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن ونگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده ای دارد. شهریار کوچولو گفت:- قاعده یعنی چه؟ روباه گفت:- این هم از آن چیز هایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با باقی روزهاو فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند. مثلا شکارچی ها ی ما میان خودشان رسمی دارند وآن این است که پنجشنبه ها را با دختر های ده می روند رقص . پس پنجشنبه ها بره کشان من است: برای خودم گردش کنان می روم تا دم موستان . حالا اگر شکارچی ها وقت وبی وقت می رقصیدند همۀ روزها شبیه هم می شد و من بیچاره دیگر فر صت و فراغتی نداشتم. به این تر تیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد. لحظه جدایی که نزدیک شد روباه گفت :- آخ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم . شهریار کوچولو گفت:- تقصیر خودت است. من که بدت را نمی خواستم ، خودت خواستی اهلیت کنم. روباه گفت:- همین طور است. شهریار کوچولو گفت:-آخر اشکت دارد سرازیر می شود! روباه گفت:- همین طور است. - پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته. روباه گفت:- چرا، واسه خاطر رنگ گندم . بعد گفت:- برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گل خودت تو عالم تک است . برگشتنا با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به ات می گویم. شهریار کوچولوبار دیگر به تماشای گل ها رفت وبه آن ها گفت:- شما سر سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را.درست همان جوری هستید که روباه بود : روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همۀ عالم تک است. گل ها حسابی از رو رفتند . شهریار کوچولو دوباره در آمد که:- خوشگلید اما خالی هستید . برایتان نمی شود مُرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همۀ شما سر است چون فقط اوست که آبش دادم ،چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام ، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام(جز دو سه تایی که می بایست شب پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گله گزاری ها یا خود نمایی ها وحتی گاهی بُغ کردن و هیچی نگفتن ها یش نشسته ام ، چون که او گل من است. و برگشت پیش روباه . گفت:- خدا نگهدار! روباه گفت:- خدا نگهدار !. و اما رازی که گفتم خیلی ساده است: جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند. شهریار کوچولو برای این که یادش بماند تکرار کرد :- نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند. - ارزش گل تو به قدر عمری که به پاش صرف کرده ای . شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد:-.. به قدرعمری که به پاش صرف کرده ام روباه گفت:- انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی . تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گُلتی ... شهریار کوچولو برای اینکه یادش بماند تکرار کرد :- من مسئول گُلمم... . + نوشته شده توسط مونا در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت
2:37 |
+ نوشته شده توسط مونا در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت
10:23 |
ازخدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم . فرمود: برای این کار من به تو " زندگی" داده ام. + نوشته شده توسط مونا در سه شنبه دوم اسفند 1384 و ساعت
22:4 |
|
|
|||